نمی دونم چی شد...
یه هویی شد...
نمی خواستم...
ولی شد...
چشامو باز کردم دیدم دوباره...
تنهاتون نمی ذارم...
چه دوست داشته باشید چه نه...
تحملم کنید دیگه...
آینده چیز مزخرفیه...
گذاشتمش کنار...
هیشکی نیست خب من برای چی باشم...
آخریشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:58  توسط یه آدم معمولی...
|
مرگ در هم آمیختن ابدیت و زمان است...
در مرگ یک نیک مرد...
ابدیت را می توان از ورای زمان دید...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:10  توسط یه آدم معمولی...
|
اگر می دانستند تا کنون چند بار حرف های دیگران را بد فهمیده اند، هیچ کس در جمع این همه پر حرفی نمی کرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:22  توسط یه آدم معمولی...
|
یادمه یه بار بهش گفتم...
آخه تو چرا این قدر شادی و می گی و می خندی و مسخره بازی در میاری...؟!
مثل همیشه با شوخی گفت...
شنیدی می گن یارو رو این قدر فشار بهش وارد می کنن که از اون ور می زنه بیرون...؟
زندگی به قدری به من فشار آورد و به قدری به من سخت گذشت که...
که از اون سختی ها و ناراحتی ها به این مسخره بازی ها رسیدم...
!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:16  توسط یه آدم معمولی...
|
هر آغازی پایانی دارد...
هر ابتدایی انتهایی دارد...
هر چیزی هیچ چیز ندارد...
دوباره آغاز کردم...
به خط پایان رسیدم...
دوباره برگشتم به ابتدا...
انتها را دیدم...
دوباره همه چیز داشتم...
اما درواقع هیچ چیز ندارم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:13  توسط یه آدم معمولی...
|
طعم یه شیرینی واقعی رو نچشیده...
هر بار که میخواد کاری بکنه به نظرش شیرین میاد...
ولی وقتی لمسش می کنه، به اندازه ای تلخه...
به اندازه ای تلخه که یادش میفته که داره زندگی می کنه...
آره یادش میفته که این زندگی ِ اونه...
این همون زندگی ای ِ که به ادامه دادنش محکوم شده...
این همون زندگی ای ِ که از بچگیش داشته تحمل می کرده...
آخه می دونید چیه، اون از وقتی که خیلی کوچیک بوده به زندگیش فکر می کرده...
همیشه به جای آرزوی داشتن یه اسباب بازی آرزوی مرگ می کرده...
این همون زندگی ای ِ که چندین بار خواسته تمومش کنه...
این همون زندگی ای ِ که همیشه دوست داشته که فقط یه بار...
فقط یه بار طعم شیرینیشو بچشه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 13:33  توسط یه آدم معمولی...
|
پیش از آن که کاری بکنی، باید کسی باشی...
همه می خواهند کسی باشند، هیچ کس نمی خواهد رشد کند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 14:48  توسط یه آدم معمولی...
|
به خودت بیا...
آره با تو ام...
با خود تو...
فکر کردی زندگی کردن یعنی چی...
می دونی مشکلت چیه...
مشکلت اینه که فکر کردی بقیه زندگی بهتر از تو دارن...
من نمی گم که ندارن ولی تو چرا نداشته باشی...
تو چیت از اونا کمتره...
می دونی چیت کمتره...
ارادت، قدرتت، عقلت، جسمت، هر چیزی که تصور کنی...
اصلا شده تا حالا فکر بکنی...
یه بار به این موضوع که چرا بقیه (که فکر می کنی زندگیشون بهتره) این طوری اند، خوب فکر کن...
تو خودت خواستی و اون خودش...
خیلی چیزا این وسط تاثیر داره...
ولی تو ضعف نشون دادی اون قدرت...
تو ناامید شدی اون امیدوار بوده...
تو عقب نشینی کردی اون مبارزه کرده...
تو به دلسردی هات فکر کردی اون به دلخوشی هاش ...
تو برای خودت دلسردی ساختی اون دلگرمی...
نگو که همه چی بر علیه تو...
یه کاری کن با تو باشن...
نگو که همه چی دلسرد و ناامیدت می کنه...
یه کاری کن شادت کنن...
نمیشه بشینی و نگاه کنی تا همه چی خودش درست بشه...
خوبه که آدم خودشو خالی کنه(به هر روشی که روش ما اینه)...
ولی با خالی کردن خالی به جایی نمی رسی...
ولی...
به خودت بیا...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:26  توسط یه آدم معمولی...
|
تکراری اما باحال...
گشتم نبود ... نگرد نیست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:54  توسط یه آدم معمولی...
|
هر کسی خودش انتخاب می کنه...
اگه به این جمله خوب فکر کنی و با تمام وجود قبولش کنی...
مطمئن باش همین طور می شه...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 19:49  توسط یه آدم معمولی...
|