تبليغاتX
...آدمی معمولی... - ...

...آدمی معمولی...

...

طعم یه شیرینی واقعی رو نچشیده...
هر بار که میخواد کاری بکنه به نظرش شیرین میاد...
ولی وقتی لمسش می کنه، به اندازه ای تلخه...
به اندازه ای تلخه که یادش میفته که داره زندگی می کنه...
آره یادش میفته که این زندگی ِ اونه...
این همون زندگی ای ِ که به ادامه دادنش محکوم شده...
این همون زندگی ای ِ که از بچگیش داشته تحمل می کرده...
آخه می دونید چیه، اون از وقتی که خیلی کوچیک بوده به زندگیش فکر می کرده...
همیشه به جای آرزوی داشتن یه اسباب بازی آرزوی مرگ می کرده...
این همون زندگی ای ِ که چندین بار خواسته تمومش کنه...
این همون زندگی ای ِ که همیشه دوست داشته که فقط یه بار...
فقط یه بار طعم شیرینیشو بچشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 13:33  توسط یه آدم معمولی...  |